محمد جواد مغنية ( مترجم : مصطفى زمانى )

131

شيعه و زمامداران خودسر ( فارسى )

و اين دستور را براى همه شهرهاى اسلامى نوشت ، و اين عمل يكى از وظائف گرديد ، و در ميان اجتماع رسوخ پيدا كرد ، و بسبب اين عمل ابن عبد العزيز را مدح فراوانى نمودند . ( ابن اثير حوادث 99 و ابن ابى الحديد ج 1 صفحه 356 ) عمر بن عبد العزيز در خانه بنى اميه و دشمنان على ( ع ) بزرگ شده بود و لعنت على ( ع ) را بالاى منابر نقل ميكردند ، ولى استاد او عبيد اللّه بن عبد بن عتبة بن مسعود ارادت بعلى و اولاد او ( ع ) داشت ولى از ترس جانش اظهار نميكرد . هنگام بچگى عمر بن عبد العزيز از فرصت استفاده كرد ، و عظمت على ( ع ) را بيان داشت . سپس عمر بن عبد العزيز لكنت پدرش را در خطبه ديد ، و گفتار استادش تأييد گرديد و پدرش حق را گفت ، و مطلب برايش روشن گرديد . عمر درك كرد كه على ( ع ) افضل و صاحب حق است و بنى اميه در گمراهى . قلب عمر نداى حق را پاسخ داد ، و با خدا معاهده كرد كه عمل كند ، و بعهدش وفا نمايد . اين عملى بود كه در اثر شعور و درك آشكار گرديد ، و توسعه پيدا نموده رشد كرد ، و هنگاميكه فرصت بدست آمد و زمانه آماده بود فكر مجسم شد ، و عمل خوبى انجام گرفت . فضيلت در درجه اول مخصوص استاد ابن عبد العزيز است كه او را راهنمائى به حق كرد و راه را به او نماياند . چنان كه نقل شده است كه معاوية بن يزيد كه خود را از خلافت خلع كرد ، و جد و پدرش را خطاكار خواند به جهت تحصيل پيش مرد مؤمنى بود ، كه ايمانش را مخفى كرده بود . بنى اميه آن استاد را بجرم كناره‌گيرى معاويه از خلافت ، و درود فرستادن بر على ( ع ) زنده‌زنده زير خاكش كردند . عمر بن عبد العزيز فدك را به اولاد فاطمه ( ع ) بازگرداند ، و تسليم امام محمد باقر ( ع ) نمود . عده‌اى از قريش و اهالى شام اعتراض كردند كه اين عمل اعتراض بابى بكر و عمر است كه فاطمه ( ع ) را از حقش محروم نمودند و آنانرا غاصب و ظالم معرفى ميكنى . عمر بن عبد العزيز گفت : ادعاء فاطمه ( ع ) صحيح است و تحت تصرف او بوده و در بخشش رسول خدا ( ص ) به او دروغ نميگويد ، زيرا سرور زنان اهل بهشت است و من با اين عمل به خدا و رسول او تقرب پيدا ميكنم و چشم شفاعت بفاطمه ( ع ) و حسن و حسين ( ع ) دارم اگر من بجاى ابى بكر بودم قول فاطمه ( ع ) را قبول ميكردم و به او نسبت دروغ نميدادم . ( سفينة البحار ج 2 صفحه 272 طبع 1355 ه )